روژين جيگرروژين جيگر، تا این لحظه: 22 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

در انتظار ورود فرشته نازي كه بهشت خدا رو ترک مي كنه و زمینی مي شه.

روژين جون خونه ماماني نرگس

امروز من كارم در اداره خيلي طول مي كشيد به خاطر همين مجبور شدم روژين عزيزم رو خونه مامان بزرگش ببرم خيلي خوشحال بود چون در كنار عمه اش و مادربزرگش كيف مي كرد. ايام به كامش بود و همه به حرفش گوش مي دادند . بعداز ظهر كه رفتم دنبالش برگشتني رفتيم پارك خيلي بهش خوش گذشت نزديك به 2 ساعت پارك بوديم وقتي رسيديم خونه باباي روژين جونم خونه بود . وقتي مي ديدم عزيز دلم اينقدر خوشحاله از اينكه نمي تونستم در طول روز كنارش باشم و هر روز ببرمش پارك ناراحت مي شدم .   فروردين 1388 ...
29 فروردين 1388

13 بدر 1388

امروز صبح به اتفاق خاله هاي روژين جون ،دايي روژين جون و مامان بزرگش همگي باهم رفتيم پارك چيتگر خيلي شلوغ بود و توي ترافيك مونديم . اما بالاخره رسيديم و تونستيم يه جايي واسه نشستن پيدا كنيم . روژين به همراه دخترداييش و پسرخاله هاش باهم بازي كردند اونجا با سگ دوست شده بود خيلي خوشش اومده بود هي مي اومد پيش من و مي گفت مامان مي شه واسم از اون سگها بخري ؟ بعد مي رفت پيش باباش از ايشون سئوال مي كرد مي شه واسم سگ بخريد ؟ خلاصه اينكه تا بعد از ظهر داشتند با اين سگه بازي مي كردند موقع برگشت به خونه هم خيلي نارحت بود از اينكه بايد سگ رو به صاحبش بده و بياد خونه . خيلي هم بهشون خوش گذشته بود . ايشالله كه همه بچه ها هميشه خوش و خرم باشند و پدرو مادرها ...
13 فروردين 1388

ششمين عيد زندگيه مامان و بابايي

روژين ، جيگر مامان و بابايي خيلي ناز شده ماشاءالله جيگر شده عاشقشم  وسطهاي اسفند تو مهدشون واسه عيد جشن گرفتند و ازشون عكس نوروز گرفتند شش ساله كه زندگي ما يه رنگ و بوي ديگه داره عيدامون قشنگ تر شده . روزها و ماههامون زيباتر و دلنشين تر شده . اميدوارم همه اونايي كه آروزي داشتن بچه رو دارند خدا اين نعمت بزرگ رو بهشون هديه كنه خيلي حس خوبيه پدر يا مادر شدن . نوروز 1388 ...
2 فروردين 1388

جشن اسفند 87

اوايل اسفند ماه عكاس اومده بود مهدكودك از بچه ها عكس بگيره لباسهاي خيلي خوشگلي به بچه پوشونده بودند عكساشونو كه گرفتم بچه ها شبيه شاهزاده ها شده بودند خيلي خوشگل بود روژين جون من زندگي من جيگر بابايي كه واقعا مثل ملكه ها شده بود ايشالله كه هميشه مثل ملكه ها زندگي كنه .   ...
23 اسفند 1387

زماني كه فرشته ناز بهشت خدارو ترك كرد و زميني شد

یادمه از شب قبلش استرس داشتم همش راه مي رفتم  تا صبح خوب نخوابيدم صبح رفتم بيمارستان و ساعت 8 رفتم اتاق عمل و  ساعت 10 صبح که منجر به تولد زیباترینی برای من و بابایی شد. زيباتريني كه هنوز نمي دانستم چطور بايد او را در آغوش بگيرم و چطور با او بايد ارتباط برقرار كنم . قشنگ ترینم هیچ وقت اولین بوسه به موهات در لحظه های اول ورودت به دنیامون یادم نمیره.حتی  یاد آوریشم اشک شوق به چشام میاره. مربوط به 25/11/1382 ...
25 بهمن 1387

تولد سه سالگي

  ديشب تولد روژين عزيز بود امسال ديگه قرار شده بود تولد روژين جونو توي مهدكودك در كنار دوستاش برگزار كينم . از مهدكودك به ما اجازه ندادند كه بريم اونجا به خاطر همين كيك و هداياي روژين جونو تحويل مهد كودك شاپركها داديم كلي بهش خوش گذشته بود خيلي خوشحال بود مربيش خاله مهري و مدير مهدكودك بهش كادو تولد داده بودند . البته شب قبل خودمون يعني من و پدر روژين سه تايي يه جشن كوچولو به افتخار بزرگ شدن دلبندمان گرفتيم بالاخره لحظه لحظه بزرگ شدن فرزند واسه پدرو و مادر لذت بخشه ديگه . بهمن 1385   ...
22 بهمن 1387

تولد چهار سالگي

ديشب تولد چهارسالگي روژين بود تولد مفصلي واسش گرفته بوديم چون سال قبل هم تو مهدكودك تولد گرفته بوديم امسال جبران كرديم ديگه نورچشم مامان و بابايي بزرگ شده و عقلش مي رسه كه تولد يعني چي تا خالش رسيد خونه زود گفت زود باشيد زود باشيد كادوهاي منو بديد وقتي گفت همه خنديدند چشام پر اشك شده بود از اين نعمتي كه خدا به من و بابايي روژين هديه كرده و اينجوري داره ثانيه به ثانيه بزرگ مي شه خدايا سلامتي همه بچه هاي روي زمين رو از تو مي خوام سلامتي عزيز دل من هم در كنار اونا باشه . خدايا به خاطر اين نعمت بزرگ كه تو زندگي به من عطا كردي ازت ممنونم .     بهمن 1386 ...
21 بهمن 1387

تولد يك سالگي روژين عسل

ديروز از صبح كه بيدار شدم داشتم تدارك مهموني شب رو مي ديدم تولد روژين ناناز من بود بعد از ظهر بابايي روژين شروع به تزيين اتاق روژين جون كرد و همه چيز و آماده كرديم اولش خيلي خوب بود ولي بعد روژين جون من خسته شده بود و گريه مي كرد ديگه كلافه شده بود و خوابش مي اومد . روژين جون من خيلي نازشده بود كلاً كه ناز هست تپل و مپل و تو دل برو جيگر جيگر . قشنگ ترینم چه زود لحظه های ناب با تو بودن میگذرن.دوست دارم لحظه هایی که دستای ناز کوچولوت تو دستمه یا خودتو در آغوشم آسوده رها کردی یا اون لحظه ای که اون چشای نازتو محکم رو هم فشار میدی که مثلا داری چشمک میزنی زمان وایسته.دوست دارم با تو بودن ها جاودانه باشن دوست دارم تا آخر آخر عمرم برات اول از همه ...
21 بهمن 1387

تولد دو سالگي روژين

  ديشب تولد دو سالگي عزيزم بود روژين خيلي خوشحال بود خيلي با مزه مي رقصيد با اون دست و پاهاي كوچولوش  . به روزاي گذشته كه فكر مي كنم مي بينم زمان چقدر زود مي گذره مني كه هي مي گفتم كي اين نه ماه تموم مي شه الان زندگي من ، جيگر گوشه من دو سالش شده . الهي كه قربونش برم . بهمن 1384 ...
21 بهمن 1387

تولد 5 سالگي

امسال واسه روژين دوتا تولد گرفتيم . چون مهمون زياد بود و جا هم كوچيك مجبور شديم دوبار تولد بگيريم روژين عزير دل مامان و بابايي از خوشحالي نمي دونست بايد چيكار كنه خيلي خوشحال بود و از اينكه فهميده بود كه دوتا تولد قراره واسش بگيريم خوشحالي زيادي مي كرد . وقتي خوشحالي جيگرم رو مي ديدم اشك توي چشمام پر مي شد اخه همه زندگي منه تمام كارهايي كه مي كنم واسه عزيزمه واسه خوشحاليه اونه اميدوارم روزي باشه كه روژين هم  واسه بچه خودش جشن بگيره . از خدا مي خو.ام كه بتون اون روز رو ببينم . فرشته نازنينم تولدت مبارك . ايشالله كه تولد 100 سالگي ترو واست بگيريم . بهمن 1387 ...
18 بهمن 1387