روژين جيگرروژين جيگر، تا این لحظه: 22 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

در انتظار ورود فرشته نازي كه بهشت خدا رو ترک مي كنه و زمینی مي شه.

اولبن باري كه نازناز مامان چرخيد

عسل مامان امروز وقتي رو زمين دراز كشيده بود ديدم سعي مي كنه كه بچرخه يهو غلط زد و چرخيد اول دستش زير بدنش قرار گرفته بود اما بعد با سعي و تلاش زود چرخيد و سينه اش روي متكا قرار گرفت . چرخوندمش كه طاق باز بخوابه انگاري كه از اين كار خوشش اومده باشه دوباره چرخيد كاراش خيلي واسم جالب بود الهي كه مامان قداش بشه . عزيزم هر روز داره بزرگتر مي شه اما من خيلي از اين بزرگ شدنش نمي تون لذت ببرم چون بيشتر وقتش رو تو مهد كودكه . مرداد ماه 1383     ...
22 مرداد 1387

براي تو مي نويسم براي تويي كه در وجودم جان مي گيري

با سلام اين مطلب را مي نويسم براي مادراني كه مثل من عاشق بچه هستند تا بدانند چه حس خوبي است بچه دار شدن . 5 سال قبل در تاريخ 5/5/1382 ساعت 6 بعد از ظهر براي سونوگرافي رفتم تا صداي بچه ام را بشنوم و از سالم بودن او با خبر شوم وقتي دستگاه را وصل كردند همراه با شنيدن صداي قلب بچه تپش قلب من هم از ذوق زياد شد خيلي حس خوبي داشتم وقتي به صورت همسرم نگاه كردم خوشحالي را در صورتش حس كردم خيلي روز خوبي بود . اين اولين عكس از سونوگرافي دخترم هست . مربوط به تاريخ 5/5/1382 مي باشد .     ...
5 مرداد 1387

مسافرت مشهد

طي اين چند سال با دلبندمان مسافرتهاي زيادي به همراه دوستان و اقوام رفتيم اما خرداد امسال براي اولين بار باهم رفتيم مشهد خيلي خوب بود و خوش گذشت روز دوم مسافرتمان دختر عمه روژين به اتفاق همسر و پسرش اومدند پيش ما روژين و پرهام خيلي خوش گذروندند وقتي رفتيم كوه سنگي روژين خورد زمين و روي بينيش زخم شد خيلي ناراحت شده بودم چون زخم بدي روي صورتش افتاد و نگران اين بودم كه نكنه جاش رو صورتش بمونه  ولي روي هم رفته خيلي خوش گذشت اما اومدني چون شبانه راه افتاديم خيلي خيلي ترسيده بودم نزديك بود كه تصادف كنيم اما خداوند بزرگ به خاطر اين نعمتهاي بزرگي كه به ما عطا كرده همه مارو سلامت به مقصد رسوند . خدايا به خاطر اين نعمت بزرگ از درگاهت ممنونم ....
19 خرداد 1387

اولين روز مهد كودك

امروز 10 خرداد 1383 اولين روزيه كه روژين جونم رو بردم مهد كودك رز سفيد از درون به هم ريختم اصلا حس خوبي ندارم فكر كن بچه چهارماهه رو بخواي بزاري مهد كودك صبح دم در مهد بهش شير دادم و بعد گذاشتم مهد و رفتم سركار تا ساعت چهار بعد از ظهر يك ثانيه نمي تونستم  بهش فكر كنم عذاب وجدان گرفته بودم ولي چه كنم مجبور بودم .
10 خرداد 1387

بيرون زدن دندوناي روژين

  لثه روژين عزيزم تازه سفيد شده و خيلي اذيتش مي كنه ، همين جور از دهانش آب مي ريزه و بي قرار شده يه كمي دندونش زده بيرون دوست داره هي همه چي رو گاز بگيره شكل صورتش خيلي ناز شده عاشقشم . فروردين 1384
20 فروردين 1387

اولين روز بعد از سيزده بدر

عيد امسال خيلي زود تموم شد بعد از سيزده بدر دوباره بايد روژين عزيز دل مامان و بابايي رو ميبردم مهدكودك خيلي دلم واسش تنگ شده بود ولي چاره اي نبود بايد مي بردم صبح يه ذره روژين جون من ناراحت بود اما وقتي جلوي در مهد رسيد با ديدن دوستاش راحت رفت داخل مهدكودك ولي تا آخر روز احساس دلتنگي شديدي مي كردم . از اينكه خدا بهم يه دختر ناز و ماماني داده خيلي خوشحالم چون يار و همدم من مي شه خدايا شكرت از اينكه نعمت به اين بزرگي به من اعطا كردي . بهار 1386 ...
17 فروردين 1387

مسافرت شمال

هفته دوم عيد به همراه خاله و دايي روژين جون رفتيم شمال چند روزي اونجا بوديم اونجا با يه خانواده اي دوست شديم كه بچه هاي كوچيك داشتند روژين و دختر دايي روژين فقط كنار آب داشتند گل بازي مي كردند خيلي بهشون خوش گذشته بود دو روز بعد رفتيم آستانه اشرفيه پيش يكي ديگه از اقوام بچه ها سه تا شدند دوست نداشتند از هم جدا بشند شب باهم رفتيم كنار دريا ماهيگيرها مشغول صيد ماهي بودند روژين و مليكا با تعجب به ماهي ها نگاه مي كردند از اينكه يه عالمه ماهي داخل تور زندوني شده بودن ولي جرات هم نمي كردند به اونا دست بزنن . خلاصه اينكه خيلي خوش گذشت جيگر مامان خيلي خوشحال بود و اصلا دوست نداشت كه برگرده الهي كه قربونش برم . زندگي من و باباشه ديگه .   فرو...
15 فروردين 1387

چهارمين عيد زندگي مامان و بابايي

اين چهارمين عيديه كه زندگي ما به وجود فرشته الهي نوراني شده رفتيم واسش لباسهاي خوشگل خريد كرديم وقتي اونا رو مي پوشه عين ماه مي شه قربونش برم الهي . خدايا از اينكه وجود زيباي عزيزم رو عنايت كردي ازت تشكر مي كنم و سلامتي اين غنچه نوشكفته رو از درگاهت مي خوام . عاشقشم نوروز 1386 ...
3 فروردين 1387

سومين عيد جيگر مامان و بابايي

فروردين 1385 سومين عيد نوروزيه كه جيگر مامان و بابايي پيش ماست ديگه عسل مامان داره از آب و گل در مي ياد صورتش خيلي ماه شده  خيلي دوستش دارم با اون شيرين زبونيهاش با اون كارايي كه انجا مي ده مثل مربي مهد كودك تو خونه با عروسكاش حرف مي زنه . وقتي به عروسكاش لالايي مي گه عاشق اينم كه بشينم نگاش كنم .   نوروز 1385 ...
2 فروردين 1387

اولين عيد عزيزم سال 1383

اولبن عبديه كه جيگر مامان و بابايي روژين كنار ماست خيلي حس خوبيه وقتي احساس مي كني كه يه تيكه از وجودت رو توي آغوش گرفتي . شبها كه پيشم مي خوابه خيلي دوست دارم بچسبونمش به خودم و بخوابم اما هنوز نمي شه . خيلي دوستش دارم ن خيلي زياد . ...
2 فروردين 1387