تابستان 1390
روژين بعد از اينكه مدرسه اش تعطيل شد يه استراحتي كرد و نفس كشيد . چون سال اول خيلي براش سخت بود كه احساس وظيفه كنه بياد خونه مشق بنويسه و تكليف انجام بده . منم از ارديبهشت ماه ديگه سركار نرفتم تابستونو باهم بوديم از تيرماه هم كلاس زبان روژين شروع شد . شنبه چهارشنبه ها مي ره كلاس زبان . هروز مي ريم دنبال پرهام و مي ريم كلاس زبان . شهريور كه كلاس روژين تموم شد يه چندروزي رفتيم شمال و اومديم و منتظر مدرسه رفتن روژين بوديم . روژين هم وقتي مي شنيد كه چيزي از تعطيلاتش نمونده و دوباره بايد بره مدرسه حس ناراختي بهش دست مي داد هنوز تو حال و هواي بچگيه . قربون اين بچه كه مي خواد هميشه تو هواي بچگي بمونه بشم من . عشقه منه . وقتي تو تنهايي مي شينم فكر مي كنم بهترين و بزرگترين نعمتيه كه خدا بهم داده . يه فرشته كوچولو كه هم خيلي نازو قشنگه همه باهوش و با استعداد .
خدايا بخاطر اين نعمت بزرگ ازت ممنونم 



تابستان 1390
